خاموشم...
سلام... خیلی وقته شعر نذاشتم... مدتیه شعر هم نگفتم!!! این هم قدیمیه اما متناسب با پست قبل... تحمل بفرمایید...:
دوباره ابرهاي تقدير
به هم رسيدند و بخت
باريد چون رحمت
دوباره اميد از صبح
كرد با خود همت
و برگ زردِ نااميد
كه نشسته بود منتظر باران
ترشد.
زيرپا...
خش خش نكرد؛
بهتر شد
سالم مثل روز اول
به اميد فردا
منتظر شب شد
تا شب شد، شاد تر شد
باران دوباره آمد
در آب اشك شوق ريخت و برگ
محو نشد...دفتر شد
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 0:43 توسط cc (سی سی)
|