تبليغاتX
سه کله پوک منهای یک
من!

کرکره کبیر!

با روحی آرام و قلبی مطمئن

آمده بودم اینجا تا مرگ این وبلاگ را اعلام کنم،ناگهان منصرف شدم!

از نو شروع کردن -حداقل در اینترنت - کار سختی نیست ولی زنده نگاه داشتن چرا!

این وبلاگ مولودی بود که فلسفه ی وجودی اش نه برای من و نه سی سی چیزی جز این وبلاگ بود و بدیهی است پس از آن بهانه دیگر نه مجالی ماند و نه انگیزه ای...

از سی سی بیخبرم،او نیز از من بی خبر است،چه بسا تمام آنچه ما را- برخلاف سیر طبیعی تقدیر- متصل نگاهداشته بود همین ترکیب ناموزون طنز- غزل بود که چون نامش  نامانوس بود.

مدت هاست درگیر روز مرگی شده ام.نه وقت هست و نه جرات پشت پا زدن به آن همه بیهودگی که نام زندگی بر آن نهاده ام! تنها پلک تنگ کرده ام شاید در افق  دور موفقیت را، آینده را ببینم که تا کنون سهم فقط دویدن بوده...

باری چه قصه دراز میکنم که شرح ملالت هرچه باشد ملال انگیز است .

فقط اینکه حیفم آمد...

این وبلاگ را در روزهایی پرهیجانی ساختیم.

قول نمی دهم! حداقل به خودم!

اما شاید روزی به این وبلاگ باز گشتم و بار دیگر ان را برای خودش،نه چیز دیگر ساختم. ساختیم.



+ نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 0:31 توسط cc (سی سی) |

سلام! جالبه!! اولا همه سر میزدن... بعد از سی نفر یه پونزده نفر موندن! رفیق شدیم... صمیمی شدیم... همدیگرو لینک کردیم... چه خوش بووداا! بعد یواش یواش سرزدنای هفتگیشون ماهانه شد... یه سری خودم رفتمو بعد چند ماه اومدم اما باز همه پیشم اومدن!! اما باز... همه سرشون شلوغ شد... نو امد به بازار... پسرا که رفیقمون بودن ۴تا وبلاگ نویسه دختر پیدا کردنو با اونا رفیق شدن...و دخترا هم برعکس!!! اخه منهم دوسته دختر و پسر واسم فرق نمیکنه... خلاصه میگفتم... بعد کار به جایی رسید که اگه نمی رفتمو سر نمیزدم به بلاگشون اونا هم نمیومدن... اما... اما این دفعه به همه سر زدم و هیچکس... کاوه کجایی؟ آجی شیما تو کجایی... شایان... اجی فریبا؟؟ فاطیمای خوشحال... خود تو کرکره؟؟ تو عذرت موجهه م... اما تو تارا؟ اشکان؟؟؟؟ سما واقعا منو یادت رفته؟؟ حرفه سارا و نسترنو نزنکه.... تو نگار.. کلاغا یادت رفته؟؟؟ حامد تو چی رفیق؟؟؟ به همتون سر زدم یک ماهه پیش و نیومدید...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 0:53 توسط cc (سی سی) |

سلام...! سلام! سلام....!!! سلامی از طرف برف امشب... سلامی از طرف اشک امشب...

سلامی از اطراف دلی شکسته... سلامی از طرفه یک دیوونه! یکی که میگفت تا دیوونه میشم میرم سره قلم... یا کیبورد! حالا چی...؟؟؟؟؟

 دلم واسه غزل گفتن تنگ شده... واسه ترانه گفتن... میگم ها! اما یا رو کاغذ نمی آرمو حروووم میشه یا کاملش نمی کنم...

بگم به چه امیدی؟؟؟؟؟ خدا... خدا... خدا... خدا... جدا... جدا... جدا...

 سی سی چته؟؟؟ تو ایکه ادعای عشق داشتی چه مرگیت شده؟؟؟

 چرا ؟ چیکار کردیکه... بی خیال... نه همین بیخیال گفتنات کار دستت داده!

به خاطره هایی که قسم می خوردی بهشون میگی بیخیال؟؟؟

 دیوونه به زندگی... به مشفله ها.. به دنیا بگو بی خیال.. بابا بپــــــر!

 پرواز کن.. ول کن این دنیایه..... یکی یه لبخند به من هدیه بده......

یه فاله حافظ بگیر برام... ممنون میشم... فعلا...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:28 توسط cc (سی سی) |

سلام... کسی حاله مارو نمی پرسه... به این میگن مرگ یه دفعه ایه یه

رویا! نی که رویا هستم! از وجودم نه کسی چیزی دید نه خودم تونستم

خودمو لمس کنم!!! جز کلید پیانو و مضراب سنتور و یه خودکار آبی هیشکی

 نفهمید چم بوده... چم شده... کیم؟؟؟ ماله کجام؟؟ کیا با دلم چه کارا

کردن!! حتی کاغذ شعرم هم نفهمید چون وشط کار از دسته اشکم خیس

 شدو شد مثه خودم باطله!! دلم منتظر بعضی از رفقای نت بود اما نه!

هیشکی نیگاهشم به ما نیفتاد.. نه من دیگه ظالم نشم! دروغ نگم: بعضیا

بودن... اما تو یه مدته محدود! خوب یه دیوووونه مثه من از محدودیت متنفره!

 مهر و بست میزنم رو زبونمو... هیچی بیش ازین نمی گم! فعلا....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 3:28 توسط cc (سی سی) |

سلام... دیدین دو سه ماه ننوشتم و هیشکی نفهمید من نیستم؟

اینو همین الان واسه همین وبلاگ گفتم! (اینقدر وضع دلم خراب شده که روزی نیست شعری نگم... واسه آینه، واسه پروانه سپید، واسه سی و سه پل، واسه عزیزترین کسم که خودم اونو از خودم دور کردم... واسه دوستام...واسه همه... شدم مثه یه  سی دی که هرکی یا هرچی ازراه میرسه دکمه پخشو  رو میزنه و میره...نه بهم گوش میده نه  خاموش میکنه  میکنه منم که ....) {" شِـکوه" را "شُـکوه" نخونیدا!}

قلبم کنار ترانه های خود نشسته بود

انگشت دست من از گریه مینوشت؛

با مقصد کنج اتاق مسافرت نمود

چشمم که پر ز خاطره؛ از خیرگی خویش

هر بازو بسته شدن از غصه مینوشت؛

در عادتی قریب، غریبی صدازدم

من هم که مثل همیشه دل به او زدم

گفتم دوباره آمدی از من خبر بری؟

آخر کنار من از  شکوِه مینوشت!

درد مرا دوباره به دنیا ارائه کرد!

اما کسی خبر نگرفت از خمار سرد

حتی مسافری که از غم جاده مینوشت؛

دیدم کسی بهانه گریه طلب نکرد

در اعتماد پاک کسی نگاهم سبب نکرد

گاهی کسی نظر از طعنه مینوشنت!

این دل به دست همان آن رفیق پیش

چشمم که پر ز خاطره از خیرگی خویش،

تصویر آه بازدمش غصه مینوشت؛

قلبم کنا ترانه های خود رو به مردن و

انگشتم همچنان از گریه مینوشت.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:17 توسط cc (سی سی) |

 

پ ن۱-در نظری که به ذخیره دان  ۱ رقعت  نا موزون خویش۲ افکندیم سخت ملول و فکر افگار گشتیم که چنین است که ما از آبان ماه نبشته ای بر تارک بی ریای این محمل نه نگاشته ایم جز اندک مختصری از پریشان حالی و افسردگی مزمن!

با خود انشیدیم که چنین است که چنین است و خداوند دراز گرداناد طول عمری بهر نگاشتن خزعبلاتی چند که نه شرح وصال که فریادی است برای اثبات وجود آنچنان که گفته اند:و اطال الله بقائی ! ۳

 

پ ن۲-اندر احوالات روزهایی که سپری شد به این منوال همین بس که سیاوش به مرگ طبیعی مرد و محمد به ضربت تیغ تیز در استحمام گاه!

سیاوش ۷۰ سال داشت و محمد ۱۹ ساله.

 

پ ن۳- روزگاری در  وصف حال کسی نوشتیم که به سان فواحش سریلانکا طنازی میکرد وعشوه گری!

واز قضای بد چندی نگذشت که رئیس مجلس عوام کالانعام گشت.متحیریم از بازی های پتیاره ی جهان روسپی که فواحش همه مشغول به حرفه ای نه در خور شدندو ما کماکان هستیم آنچه که بودیم که گقته اند: لا تبدیل لخلق الله!

 

پ ن۴- بسی پوزش ناکیم از اصحاب مجازی در این دنیای لنگ در هوا ۴  که نبود ما نه به معنای عدم ما  و کمرنگ شدگی یاد انها که همه ماحصل دل مشغولی به اموری بود که سرانجام چنان صرف کرد فعل "سپوختن" را بر امحا و احشامان که فریاد " نسپوزیدم" به گوش افلاک رسید . آنچنان که گفته اند: اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید ای فاحشه زادگان بی صفت!

 

پ ن۵- در شرح روزهایی که به فاک فرانشانیدیم لطایفی دیگر هرچه هست مربوط است به شرح داستان عمو اصغر معروف و پدر که ایامیست بس دراز در پی زنده نمودن پولی میباشند بس کپل!

خداوندگارا! این پول را برای پدر زنده بگردان که گفته اند: یرزق الله من شاء الله به غیر حساب!

 

پ ن۶- چند صباحی است که سالی از سالهای کارخانه آدم سازی را به اتمام رسانیده‚ و روزگار میگذرانیم در فراغت. که گفته اند :

 از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت  ....  یکچند نیز خدمت معشوق و می کنم.

عجالاتا مطابق آنچه عرض شد فرصت سر خارانیدن از خدا طلب میکنیم بهر رسیدگی به فرایض که فرموده اند: صد بار اگر توبه شکستی بازا..

 

پ ن۷-این پست و مایحتوی آن کلا نثار روح رفتگان "باخ بعد از این"- کاوه عزیز- که کامنت آن با من آن کرد که نامه رودکی با امیر بخارا!

که گفته اند: بیا بیا بیا بیا   نرو نرو نرو نرو   بمون پیشم   آخه دارم عاشقت میشم! ( ای کاش میشد آهنگ رویایی این شعر را هم نبشت)

پ ن۸- باید رفت.

 


۱.دخمه یا پستو نیز ان را نامند. ذخیره سرا.آشیو

۲- وبلاگ عزیز

۳-خداوند عمر بنده را دراز گرداناد

۴-دنیای مجازی را عرض مینمایم. اینترنت خودمان

       

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:44 توسط بابک |

سلام... همه دوست دارن بقیه اونارو دوست داشته باشن... همه هم دوستاشونو یا از دست میدن یا خودشون از دست دوستاشون میرن... این وسط چندتا دل شکسته میشه!!! بارفتن یک دوست... منم که یک ثانیا بدون دوستام واسم به اندازه شبهای زمستون طول میکشه... مثه همه شما خیلی از دوستامو از دست دادم! این دفعه این وسط یه دل چند دفعه شکسته میشه! خوشحالم این دو ماه که نبودم...کسی خبری ازم نگرفت... هیچ کدوم از دوستام !!! واقعا خوشحالم چون اینطور موقع رفتن خیالم راحته دلی نمیشکنه! خوب سالگرد تولد عشقم نزدیکه! البته من از یکماه قبل و یکماه بعد سالگرد روزای  اول عشقم تو جو  هستم! مثلا الان که میگم نزدیکه شاید دقیقا بیش از 20 روز مونده... اما میدونید اگه مثلا یه گل مریم یا اطلسی تو مسیر نسیم باشه بوش خیلی جلوتر حس میشه !!


تقویم دیواری سبز سلام!

همین روزها بود... سال پیش یادت هست؟

دور این روزهای تو قلب می کشیدم....یادت هست؟

تقویم دیواری سبز جشن تولد عشقم... یادت هست؟

انگار فقط یک سال از عمرم گذشته است...یادت هست؟

تقویم دیواری سبز امسال اینروزها...

اشک جای لبخند هامان را گرفته است

خنده هایش یادت هست؟

تقویم دیواری سبز گناهکار کیست؟...

سرنوشت این چنین نوشته است؟

قول هامان یادت هست؟

تقویم دیواری سبز... زمین زدم!!!

دلم را زیر پا لگد زدم...رفتم ...نماندم... یادت هست؟

انگار این غمخانه دل من، فقط برای پاییز ساخته شده است...

دلم شکست چون دلش شکست... اما گفت"همین هست که هست!"

تقویم دیواری سبز خداحافظ!!

با تو... با گلم... با هرچه اینجا هست....

سالها بعد مرگم خواهد گفت:"خاطرات خوشمان دردناکتر است...یادت هست؟!!!"

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:14 توسط cc (سی سی) |

پ ن۱-داریم افسرده میشویم!

***

ب ن۱- روزگار کماکان سر ناسازگاری با ما دارد.!

 منتظر بارانیم در دل فصلی که در آن همه خشکسالی را هشدار میدهندو کاهش توان تولید نیروگاهای برق آبی را!

ب ن ۲- در وبلاگی دیدیم ب ن را مادل " بعدا نوشت"  بکار برد و ما نیز ایضا.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:24 توسط بابک |

سلام... یادمه آخرین سلام 85 رو با کلی گله گفتم... تو یکی از وبلاگهای قبلی. اما آخرین سلام 86....

خوب... سالی بود که به اندازه تموم سالهای قبلم همین یه سال اشک ریختم... پاییز امسال کلی غزل گفتم!(رکورد زدم ۳غزل و ۲ سپید در یک روز!!!)

امسال دله خیلیارو شکستم... دله گلمو بیش از همه.... امسال خیلی خداحافظیا دیدم... خودم هم... اره دیگه نمیتونم تو دلم نگه دارم... کاش میشد تو نت داد بزنم... کاش میشد مثه همین اشکی که الان رو صورتمه تو نت زار میزدم که من ظالمم.... من ظالمم... من عشقیکه ازش دم میزدم... کمتر از یه ادعا بود... من ظالمم.

من دوری ها رو تحمل کردم... درست... اشک ریختم دعا کردم نذز کردم درست... بی خیال درس شدم... درست... از جونم مایه گذاشتم ...درست...اعتبار خونه  و خانواده رو از دست دادم ...درست... از خیلی موقعیت ها گذشتم ...درست... اما من دله اونو شکستم... همش ارزونتر از یه قطر اشک اون بود...من ظالم هستم... من به خاطر یه چیزیایی که نمیتونم به هیشکی بگم...به خاطر یه قضیه که باد کرده دمه گلوم اما اونقدر بزرگه که از گلوی کوچکم در نمی آد باعث شد... باهاش... اصلا گفتن این کلمه هم نفرت آوره...ولی مجبورم... نه پای کس سومی درمیون بود نه ازاون بدی دیدم... اما به همون علت(که خودش فقط میدونه!!!) باهاش... آخ... کاش میشد بگم تا شما فکر نکنید خداحافظیم بی بهونه بوده... آره باهاش خدا حافظی کردم...تموم شد... دفتر عشقمو بستم... نه اینکه عشقو بذارم کنارها نه! رو دلم پا گذاشتم... خودمو نفرین میکنم...میخوام یکی دیگه بشم... بیخیاله من! ایشالا شما هر چی تو 86 خاطره بد داشتین 87 خوشی داشته باشید.... همیشه همتونو دعا میکنم... شما رو به خدا اگه هر حرف یا عمل بدی ازم دیدین ببخشید... از گل خودم هم که یک سال از عمرشو پای من تلف کرد (و به اندازه ۱۰۰ها سال عذاب کشید) معذرت میخوام  ...میدونم این کافی نیست... آخه وقتی همه زندگی و جونم واسش کمه... چیکار میتونم بکنم...لایق عظمت نگاهش نبودم... میخوام منه کم ظرفیتو ببخشه و از ذهنش پا ک کنه... منم سعی خودمو میکنم. سال نو مبارک.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:57 توسط cc (سی سی) |

سلام... خیلی شب تولدم غمگین بودم و یه شعر گفتم... اما یکی تو نظرات نوشته... "...آسمان با ماه خود تنها شد... خدایا ماه من کو..." این شعر خومه... فقط هم یه نفر اونو داره... حدس زدنش اسونه! این کامنت سند اثبات حرفای منه... دلم برای هزارمین بار به دوطرفه بودنه این عشق پاک مطمئن تر شد... ازش ممنونم!!! اینم شعر شب تولدم:

باران....

می بارد نم نم

می بارد پر غم

انگار که باز امشب هم

سالگرد میلاد هیچ کس نیست

حتما،

پس ماه من

دل خونی،.... از من دارد.

دلکی خراب.... و دلخور

شکسته تر از من دارد.

کاش امشبی نمی امدم،

دنیا را

تا گلی نگوید: برگی ازرده

از من دارد.

سالها پیش همین شبها بود...

همین ساعات خوب

که دنیا چشمم را دید!

پس ساعات بدی شد!!!

او هم می داند.

آه ...آه

باز یک قطره خیسه خاطرات...

پیش روی من

داد می زند:

کاغذت نم دارد...

انگار که باز امشب هم

سالگرد میلاد هیچ کس نیست

آری... چشمم خسته شده

گله از من دارد.

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:14 توسط cc (سی سی) |

سلام... همه انسانها موقع تولدشون هم خوشحالند هم منتظر! خوشحالیش که طبیعیه... اما منتظر! منتظره اینکه بفهمه کسی یادش هست تولد اینه؟ کی بهش تبریک میگه؟ میخواد ببینه چه طور بهش تبریک میگن... سرپرایزش میکنن؟؟ کادو بهش میدن یا.... اما من!منکه تولدم نزدیکه... منتظرم ببینم کی این تولدهام تموم میشه!!!! نگید سی سی ناامیده و از زندگی سیر شده؛ نه! اصلا این مدته شکل امید شدم!! صدام کنید امید!!.       راستبی ولنتاین خوش گذشت! جمله سعب العبور از زبان "دوست دارم" رو به  کسایی که دوسشون دارید گفتید؟؟ من یکی  تولدم تقریبا 5 روز بعذ ولنتاینه! ( Feb. 19)  جالبه که هرسال ولنتاین تصمیم میگیرم چیزایی که دوست دارم داشته باشم بخرم و به اوناکه دوسشون دارم بدم تا اوناهم کادوی ولنتاینو واسه تولد پسه خودم بدن!!! اما!!! هرسال  قبل ولنتاین میشم تنهاترینه تنهاترین و روز تولدم هم خسته ترینه خسته ترین! (امسال یکم فرق داشت که فرق اون تو آخرین وقشنگترین عبارت پستمه! حتما بخونیدش) اره تنهاترینه تنهاترین و خسته ترین خسته ترین اما اسمم همچنان امیده ها!یه آب هوا عوض کردم (جاتون خالی!) ولنتاینو تهران بودم (همه میدونن من بچه اصفهانم!) با چندنفر رفتیم بیرون... همه دوتا دوتا..ولی من... البته من شکل امید هستم ها! سعی کردم شاد نگهشون دارم... آخه اوله کار یکم غصه خوردن که چرا دستای سی سی خالیه...! و درضمن شادیه منم بیشتر تو شادیه اطرافیانمه... اگه زور نزنم که اونارو کمی بخندونم و از خنده اونا نخندم دیگه... و عبارت اخر:

امسال تنهاییم فرق داشت چون شدم تهاترینه تنهاترینه تنهاترین... چون تنها فرد تنهایی که تنها اون تو تنهاییش به یادمه هم ، تنهاترینه تنهاترینه تنهاترینه! درواقع ما دو تن ، تنها؛ تن ها مون تنها نیستن! اما دلای تهنامون از هم دور و تنها هستند. پس ما دو تن... تنهاترینه تنهاترینه تنهاترینهاییم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:17 توسط cc (سی سی) |

سلام! به اسرار کرکره یه غزلامو گذاشتم اینجا... (اخه به عللی غزلهامو تو وب نمیذارم...) بفرما:

 

شــب گــريه كنون اي دلم نيست بس؟           

                              اشــــك كه تمام شد و خون هم،نيست بـس؟

انـان كه تو به انـتـظـارشان نشسته اي        

                               بهروصال  باران كه نه،سيل هم نيست بـس

سيـلت ز اشـك،شـســــــت و رفــــــت    

                              خـيـل چـــروكـهـاي دل، ايـن نـيـسـت بـس؟

این صد عجب كه چنين سيل اشك و خـون  

                             ازخـــاكستر دل ميخزد عجب نيست بـس؟                       

شـادان و سبـك،رنـد مـيـان جـمـعـيـت           

                             غـمـگـيـن بـه عـزلـت و انـده،نـيست بـس؟

این  اول و وسط و اخر  حـــــــــرف زنـدگـيـسـت         

       در عـمق شـقايق قـصه ها ييست بس؟!

                                                                          

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:57 توسط cc (سی سی) |

سلام... خیلی وقته شعر نذاشتم... مدتیه شعر هم نگفتم!!! این هم قدیمیه اما متناسب با پست قبل... تحمل بفرمایید...:

دوباره ابرهاي تقدير

به هم رسيدند و بخت

باريد چون رحمت

دوباره اميد از صبح

كرد با خود همت

 و برگ زردِ نااميد

كه نشسته بود منتظر باران

ترشد.

زيرپا...

خش خش نكرد؛

بهتر شد

سالم مثل روز اول

به اميد فردا

 منتظر شب شد

تا شب شد، شاد تر شد

باران دوباره آمد

در آب اشك شوق ريخت و برگ

محو نشد...دفتر شد

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:43 توسط cc (سی سی) |

 سلام...این دفعه سلام به گرمی صدای نازی که گوشمو باز نوازش داد! اینگار خدای مهربون (شکرش) میخواد من و گلم از هم دور باشیم ولی از بس اشکامونو میبینه دلش میسوزه و هر دو ماه یکبار یا یه ماه  یکبار ما رو سرپرایز میکنه! یا با یک دیدار اتفاقی (مثه دفعه قبل) یا با یه تماس تلفنی غیر مترقبه! (مثه ایندفعه) بله بچه ها!.. به لطف خدا و دعاهای شما یه موقعیت اتفاقی پیش اومد و طی دو سه تا تماس متوالی تقریبا ۳۰ دقیقه شراب پاک صدای گلم منو  مست کرد باز... برف میومد.. اولاش میلرزیدم ولی یواش یواش دیدم اینگار پاهام رو زمین نیست... داشتم با لحن غم انگیز صداش پرواز میکردم... اونقدر بالا بودم که حتی اشکام طول میکشید به زمین برسه و وقتی هم میرسید یه محوطه بزرگ از برفای زمین و یخهای دلمو  آب میکرد... دستکشمو دادم به یکی. شالمو به یکی دیگه..کتمم در اوردم... آخه آدمی که غرق گرمای دنیای عشقه این گرمکن های دنیایی بدردش نمیخوره تازه سردترش میکنه!!!

ناراحت بود... از تهمتهایی که بهش زده بودند. اونم تو دوریه من خیلی اذیت شده بود اما اون مثه من سست نیست و به روی خودش هم نمیاره. گل من مثه من حتی به من هم شکایت نکرد که پس کجایی؟؟؟. اون بزرگوار قصه عشقم گفت": می بخشم اونکه این چرت و پرتها رو گفته..." این بخشش کار هر کس نیست خیلی سخته. قربونش برم همه متنهای وبلاگو هم حفظ بود. ازم پرسید :"هنوز اون نگاه آخری (یک لحظه ای) رو داریش؟" کدوم گوشی میتونه لذتی بیش از این ببره که معشوقش اسمشو صدا کنه؟... منم فرصتو غنیمت دونستم و جمله قشنگ "دوستت دارم" که گفتنش خیلی سخته رو پشت سرهم چندین بار گفتم. اونهم چندین بار گفت:"میدونم... میدونم... بهخدا میدونم..." ایندفعه هم صحبتهای کوتاهمون خالی از اشک نبود... خصوصا اینکه ایندفعه من هم مردم و دوستا و جمعیت و آدمای اطراف رو بی خیال شدم و گذاشتم چشمام با نفساش  حرف بزنه... ممنون. به امید شادیه همه عاشقا...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:39 توسط cc (سی سی) |

سلام...سلامی به سردیه التهاب...بی مقدمه بگم... خبرایی شنیدم...شاید نباید این پستو می گذاشتم...خبر اوردن واسم با قریبه دیدنش...بله... دو نفر بم گفتن که مدتهاست از تو دل کنده... منم دلم راضی نمیشه...باورم نمیشه!!! حتی اگه رو حرفاش و اشکاش و قولاش پاگذاشته باشه... عشق منو که نمیتونه نادیده بگیره... نه!! باورم نمیشه... تو این هفته ایشالا ته و توی قضیه رو در میارم... اگه غلط باشه... دلم راحت میشه و خدارو شکر میکنم... اگه درست باشه... خدارو شکر میکنم... اگه هم بهم بگه که شاد و خوشحال و از این وضع راضیه... دلم راحت میشه... حالا اینکه حالم چطور میشه به درک.. من که مهم نیستم...گلم...اما نه نه مثه بعضیا میرم که بکشمش...نه نفرینش میکنم... اگه ۱۰۰سال دیگه برگشت ذره ای از عشقم کم نمیشه و می پذیرمش...خدارو شکر...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:44 توسط cc (سی سی) |

سلام... شب يلداتون خوش گذشت؟!! من كه مثه همه مهمونياي اين مدته اصلا نميخواستم برم... به زور منو بردن.... آخه هميشه به جاي بزرگاي خانواده فال حافظ گرفتن با منه!! با كلي اصرار منم ديوان خواجه رو برداشتم و رفتيم. يه لبخند الكي چسبوندم كنج لبام ...نه گرمايي حس ميكردم..نه سرمايي... نه هيچ ميلي به خوردن اون همه خوراكي و ميوه داشتم... بلاخره نوبت فال رسيد. برا هر كسي تفالي زدم و معلوم بود كه راضي يا ناراضي، از خواجه جواب گرفتن...نوبت من رسيد ... بازم مثه هرسال من طفره مي رفتم و بقيه اصرار ميكردن... خوشم نمياد فاله خودمو به همه بگم آخه خواجه حافظ كه از دلم باخبره منو لوميده!!

خيلي اصرار كردن... منم يه فال واسه خودم گرفتم...نيت خاصي نداشتم گفتم ببينم حافظ چي ميخواد بهم بگه... باز كردم... اولين كلمه رو كه ديدم...كل غزل اومد تو ذهنم... دستام سست شد... كتابو بستم و چون كنترل چشمام سخت بود پاشدم آروم رفتم بيرون از مجلس!!! همه تعجب كردن و جوونترا پچ پچ ميكردن... منم محل ندادم و رفتم تو حياط... دست و صورتمو آب زدم و برگشتم... هركي ميگفت چه بود فالت ميگفتم:" اصلا نخوندم يوهو سرم درد گرفت! حتما باز فشارم افتاده رو زمين!!"غزلي كه اومده بود مثله يه جرقه تو انبار باروت آرامشي بود كه واسه مهموني ساخته بودم... آتيشم زد (شايد بگم چي بود بخنديدو بگيد مگه چيه بابا!!!)... بيت اول و دومش (اصل كار!) اينه:

ديديرست كه دلدار پيامي نفرستاد    ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد

صدنامه نوشتم و آن شاه سواران       پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:46 توسط cc (سی سی) |

سلام... بلاخره خبری اومد... بعد چند هفته نظرات خصوصی رو که چک کردم یه کامنت از همون رابط خودمون دیدم... خیلی شاد شدم... ممنونم آبجی (ف)...آره کارش دارم... سلام برسون ببین هنوز اشکای منو تو ماه میبینه؟ هنوز صدامو هرشب میشنوه ؟ هرشب وقتی اونقدر صداش میکنم تا توی خوابم هم لبام تکون میخوره به گفتن اسمش و چشمام حتی تو خواب... بگوچرا به خوابم نمیاد؟ بگو خبر داره از حالم که شده رنگ شب؟ هنوز توعمق چشماش من پیدا هستم؟ ابجی من خودمم... باغبون... گل من هنوز اشکاش قشنگترین اشکای دنیاست؟ چرا حتی منو از دیدنش تو خواب هم محروم کرده؟ ایمل نمیخواد همینجا داد میزنم...هنوزم مثه همیشه عاشقم و منتظر میمونم... 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:19 توسط cc (سی سی) |

سلام... يه سلام سرد بعد از هفته ها سكوت... . فقط اومدم بگم كه چرا ميخوام برم!!

1.واسه اوناييكه سطحي نگاه ميكنن بگم كه تلفن خونه و اينترنت و pc همزمان مشكل پيدا كرده و هنوزم حل نشده!!!(يه بهونه ساده بود الانم از سايت دانشگاه اومدم)

2. واسه اوناكه يكم وضعيت خونه و حال روحيمو بهتر ميشناسن بگم: اون دوشنبه بود كه اتفاقي ديدمش...(پستهاي تشنه تر و لحظه اي چشمانش)... يه نفر مارو ديده بود و به خانواده اطلاع داده بود!!! خانواده ما هم از ريشه با اين چيزا مخالفن وديگه بيا و درسش كن!!!

3. واسه اوناكه عاشقن ميگم: من اين وبلاگو زدم كه رابطه ام باهاش قطع نشه... آخرين راه بود اما تو اين چند ماه نيومده... كاش ميشد بش بگم آخه گل من مگه از حالم بي خبري؟! مگه چقدر كار داره...اگه از خونه نميتوني فقط 5 دقيقه برو كافي نت فقط 5 دقيقه!!!( زير 300 تومن ميشه) اي ميل بزن... نه نميخواد يه سر به وبلاگ بزن...!! يه كامنت بذار جون من !!! اصلا فوش بده تو كامنت... يا ميخواي هيچي ننويس... فقط بهم بفهمون كه خودت بودي به خدا بسه واسم. كم لطفي نكن عزيزكم......از طرف ديگه ميگم چرا نيومده؟ نكنه زبونم لال اتفاقي افتاده واسش؟!! نكنه دوباره بستري شده باشه؟!! به خدا ميگم،آخه خداجون مگه قرار نبود هرچي درد و مريضي قراره واسش پيش بياد، بزني تو سر من؟!! من آماده ام خدا...نمي تونم مريضيه اونو ببينم... اگه اون درد داره... پس بدن من چيكاره اس؟ ...از اون طرف ميگم نكنه كس ديگه دلشو برده باشه؟!! اما نه! بهم ثابت كرد عاشقمه... اما همين جا جولو همتون ميگم اگه با كسه ديگه اي بره ناراحت ميشم اما اگه بفهمم خوشحالتر و خوشبخت تر از با من بودنه راضيم... فقط بياد بگه... ديگه نمي دونم به كجا پناه ببرم از دست اين افكار آشفته از سكوت نفرت دارم... بگيد بياد يه چيزي بگه... جون من هر كي اينو ميخونه واسش دعا كنه... هر كيم ازش خبري داره...

درضمن اگه علتي ميبينيد كه بمونم بگيد چون من...(دوست دارم باز بنويسم... شعر وهمه چي هم آماده داردم اما...علت موندن نميبينم!!)

راستی به سکوت هم سربزنید... پسر خوبیه!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:6 توسط cc (سی سی) |

 

دوستم سی سی بهم گفت فعلا جز خدا به هیچ کس نمیتونه تکیه کنه!

شاید دیگه نیاد...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:43 توسط بابک |

سلام.ممنون از لطف همتون... خیلی روحیه میدین ممنون...! اين شعر مال دم دماي صبح فردای همون روزيهكه تو پست قبل گفتم. حالا امشب آپ كردم.(البته يه غزل هم همون روز گفتم اما... شرمنده كه نميذارم ديگه غزلامو...چون...)


 

ديروز...

دور از صداي گريه

در هجوم افكار شوم

هنگاميكه باد از پنجره تا من

طوفان مي كرد...

آمد!!!

خنده اي با من كرد

لحظه اي كه باز

گلها خنديدند

بعد از سالها اشك ،

لحظه اي لبخند مراهم ديدند

از سر شور من هم

دادها ميزدم

مرغ هاي احساس گلم را

كه پروانه مي پنداشتم،

دور من مي چرخيدند...

اشك او

روي گريه هاي هرشبم را كم كرد

لحظه اي چشمانش

نور آسمانها را كم كرد

اين دل قد دنياي مرا،

لحظه اي چشمانش

پر دريا دريا نور عشق

پر صحرا صحرا خاك عشق

پر تر از سالها ليلي و مجنون

پر تر از كوه ها راز فرهاد

پر دنيا دنيا زندگي

پر تر از همه چيز كرد...

اما،

خدا حافظ و باز هم دورشد...

شايد سالها ديگر...

به خدا مي سپارمت

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 1:38 توسط cc (سی سی) |